|
"zor ama imkansız değil"
|

«از مجموعه نامهها به کی»
...
عزیزم سلام
مهم نیست کیستی، مهم این است که ما اینجا نامههایی مینویسیم و دیگرانی میخوانند، من هم برای تو!
تو، همانی که هستی! هر که، هر کجا!
فرقی نمیکند...
برف میبارد، دیماه است!
برف میبارد و برف...
امشب مهمان داشتم.
یکی از دوستانم امروز رفته بود آزمایشگاه، مدتی بود کسالت داشت، احتمالن هزار فکر به سرش زده بوده که رفته آزمایشگاه، دوران حالای ما دوران چکاپ است، مدام فکر مریضی به سرمان میزند، درد داریم و جای دردمان معلوم نیست.
ضعف داریم و قندمان نیفتاده!
کبودی داریم و از کمخونی نیست!
سرت را درد نیاورم، دکتر به دوستم گفته، اندوهت بالاست...
اندوهِ خونت...
نه قرص دارد و نه علاج!
اندوهِ بالا بد مرضیست...
دوای اندوه را سراغ داری؟
باید کم شود، دکتر گفته این اندازه اندوه خطرناک است!
حقیقتش رفیقم، خیلی هم سالم نیست، مغزی!
ولی اندوهش تاحالا انقدر بالا نبوده، همه سیستمش میزان بوده، اما اندوهش بالا.
آهن، کلسترول، چربی، قند، همه چیز، اما اندوهش بالاست.
آنقدر غم خورده زده به خونش!
حالا وقتِ برف بود؟
اسمش فِری است.
موهایش هم فِر!
قربان شکلت که اینها را خواندی، دیر وقت است، برو بخواب، فرداها برایت باز هم مینویسم.
راستی امروز یک کار دیدم از پونه، پونه نقاش، عینکیست! از آن کار بلدها!
از پونه یک کار دارم، یک زن روی صندلی با پیراهن آبی گلدار و چند مرغابی که لای برگ های سبز بال میزنند...
یادت آمد؟
حالا یکبار دعوتش میکنم تو هم بیا!
نامش این بود مادر و پسرش،
نامِ نقاشی!
دلم برای مامان تنگ شد، فردا شاید برای شام به مامان سر بزنم.
هواشناسی گفته از نه صبح آفتاب میشود، بیچاره خورشید سه تا چهار ساعت باید لای ابر ها خوابِ تابیدن ببیند!
پلکم سنگین نیست اما باید بخوابم، فردا کلی کار دارم، مهرنوش هم سرِ شب پیغام داد که فردا کِی، کجایی؟!
وکیل ها دنیا را برای خودشان میخواهند، انگار نه انگار ما هم آدمیم، قربان روی تو، چشمهایت را میبوسم و خداحافظ.
.
باید به فری یک زنگ بزنم فردا، روی سینهی دستم علامت زدم.
خطِ آخر برای تو نبود...
شب به خیر
👤صابر اَبَر
.
.
.
+عکس نیز هم